میدانی دل من از چه به درد میآید؟
دل من از خیابان هایی میرنجد که، زمینش ، فرشِ خانه و آسمانش، سقفِ خانه ی کودکیست؛
دل من از فال های حافظی به درد میآید که در دستان پینه بسته ی دخترک زندگی میکند، و ما در دستان آن دخترک به دنبال فردای خود میدویم ، درحالی که او برای امروز خود، فال ی میکنه، و نفسی میخواهد برای فردای خود
دل من از دستانی میرنجد که انتظار چراغهای قرمز خیابان های شهر را میکشد، تا بر روی شیشه های ماشینی بِرَقصَد ، شاید صاحبِ آن ماشین ، گلِ رُزی را ار باشد،
میدانی حقیقت چیست؟
این است که دلِ من، از آدمهای همان خیابانها و همان چراغقرمزها به درد میآید
میدانی چرا؟
چون،
دستان پینه بسته ی کودک ، سَقفِ آسمانیِ خانهی او ، فال های حافظ و گل های رز و چراغ قرمز های شهر، قدری برایمان عادی شده که ، با دیدنشان ، اشک های چشمانمان از بین میرود ، با دیدنشان ، نه شَرمی رو به دیده مان میآید و نه حتی اندوهی، پیکرمارا غمزده میکند.
آری، حقیقت این است.
نیکتا ناصر
ادمین
نیکتا جان یه شناخت کوتاه و کامل از خودت بهمون میدی؟
سلام،بله. متولد ۲۲/۲/۸۵ هستم،
اگر به عنوان یه نویسنده قبول داشته باشین، نویسنده ام
کارت رو چی؟از کِی شروع کردی؟از کِی مینویسی؟
من تقریبا از کلاس سوم ابتدایی که بودم متن های کوتاه و البته کودکانه که مربوط به سن خودم بود مینوشتم که تا همین امروز هم ادامه داره.
کتاب و. با نویسندگی خودت چطور؟ داری؟
خیر کتابی که قراره به مرحله ی چاپ برسونیم هنوز کامل نشده
برنامه ات برای سال های آتی چیه؟ میخوای درآینده نویسنده بشی؟
خب نویسندگی رشته ی خوب و البته موردعلاقه ی منه ولی درکنار نویسندگی شغل دیگری رو انتخاب خواهم کرد.
خودت از چیزهایی که مینویسی راضی هستی؟
نمیدونم، باید مورد رضایت بقیه قرار بگیره،وقتی این اتفاق افتاد،شاید بله.
نظرت در مورد کسایی که متن ها و داستان هات رو میخونن چیه؟
خب خیلی ازشون ممنونم که دنبال میکنن و امیدوارم راضی باشن و خوششون اومده باشه.
درمورد نویسندگی یکم برامون توضیح میدی؟سخته؟
سختی توی همه چیز وجود داره ولی اگه علاقه داشته باشین ،سختی طمع شیرینی میگیره و همه چیز دلنشین میشه، نویسندگی هم سختی خودش رو داره، و تمرکز و آرامش زیادی میخواد.
دوست داری درمورد چه چیزی زیاد بنویسی؟
از اونجایی که سلیقه ها متفاوته باید همه جوره باشه تا مورد رضایت همه قرار بگیره ولی درکل من خودم متن ها و داستان های غمگین و با نتیجه گیری درست روبیشتر دوست دارم و سعی میکنم اینطور بنویسم اما نمیدونم تا چه حدی موفق شده باشم
کدوم کارت رو بیشتر از همه دوست داری؟
اینو دیگه باید بقیه بگن ولی خودم توی متنها دیوانگی و توی داستانها پیرمرد رو خیلی دوست دارم
اگه بخوای به کسایی که نویسندگی رو دوست دارن و میخوان نویسنده بشن چی میگی؟
تلاش کنین و پشتکار داشته باشین، و برای چیزی که مینویسین از ابتدا یک قالب و یا طرح آماده کنین و از یک سوراخ کوچیک مثل سوراخ قفل درب به قضیه و متنتون نگاه کنینو درمورد یک مسئله ی کوتاه خیلی توضیح ندین، حتما موفق خواهید شد
چرا رمان نومینویسی؟دوست نداری؟
چرا دوست دارم ،اما شاید حالا زمان مناسبی نباشه، حتما این کارو میکنم.
توی اوقات فراغتت چه کاری میکنی؟
اگه زمان باشه، سفر میریم، و کتاب میخونم و متن مینویسم و خیلی زیاد فیلم و سریال میبینم.
یه جمله کوتاه به هرکسی میخوای بگو!
به پدر و مادرم میگم که خیلی کمکم کردن و من رو در این کار برای رشد بیشتر همراهی کردن، دستتون رو میبوسم.
و سوال آخر، مدیریت وبلاگ و یا سایتت با خوته و چقدر به وبلاگت سر میزنی؟
مدیریت وبلاگ رو هم خودم دارم و هم یکی از کسانی که خیلی کمکمون کرد ، و تا جایی که وقت کنم سر میزنم
مرسی نیکتا جان که درخواست مارو قبول کردی و حاضر به مصاحبه شدی
ممنونم از لطف شما آروزوی موفقیت و سلامتی دارم برای همه ی عزیزان، وقت بخیر.
عادت داشت هر شب اندکی قبل از خواب گریه کند.امشب دلش بسیار گرفته بود،درامشب با سایر شب ها تفاوتی دیده میشد،گویا امشب آسمان هم با او همدرد بود،هردو دلشان پر بود ،هردو اشک داشتند،،،آنشب قبل از خواب با اعضای خانواده به جای (شب خوش) از (خداحافظ) استفاده کرد،،، و زود به رختخواب رفتاگر به فردی محبت نمیکرد،آن شب تا صحرگاه هم نمیخوابید و فقط اشک میریخت.برای همه میگریست به جز خودش، همیشه از خدا راه و چاره ای برای بازشدن گره ی کارهای همنوعانش میخواست.آن شب مثل همیشه گریه میکرد اما گریه اش فرجامی نداشت، به یاد پدرش که هیچگاه اورا ندیده بود.به یاد گریه هایی که قدرش را ندانستند.برای قلبی که فقط تاوان گناه ناکرده اش را میداد.برای طفل گرسنهای که حتی دستان کوچکش در چله ی تابستان هم از سرما میلرزد! برای دیگری که طمع غذا را فقط از پشت پنجره ی رستوران های کوچه به کوچه در قلب شهر چشیده بود، برای کسی که آرزویش را فقط در رویایش دنبال میکرد،،، در انتهای هر شبِگریه، زمزمه میکرد:کاشکی روزی آید که همه به آرزویشان برسند.
-آرزوی او چه بود؟ کسی نبود که بداند
بالاخره آن شب هم به خواب رفت. گویا در رویایش فردی را میدید که او را صدا میزند: -دخترم بیا! بیا دخترم.!
و او رفت و دیگر نیامد،رفت و دیگر هیچگاه چشمانش را به دنیا باز نکرد، او رفت و مارا با راز های نگفته اش رها کرد.
همیشه میگفت: هر که زندهست، که زندگی نمیکند. او رفت و ما مات و مبهوت در رویای او ماندیم.
#نیکتا
می گویند بیدی نیست که با این باد ها بلرزد اما اشتباه میکنند،بیدی است که با هر بادی هم می لرزد،بعضی چیزهارا نمی توان هم زمان یکجا حس کرد،همانند سرما و گرما
گرما که میآید سردی ها از بین میروند،سردی هوا و سردی هرچیز دیگر که دیگر سرد نیست،گرما که میآید دیگر کولاک نمیکند،دیگر اشک های یخی نمیریزد،گرما میآید و گرمی هارا با خود می آورد گرمی هایی که جان تازه ای به روح آدم می بخشد گرما که باشد دیگر سردی نیست یعنی همه ی سردی هارا از بین میبرداگر با هر باد و بید بی حرکتی هم میـلَرزی،
مشکل از توست.اما هیچگاه نَـلَرز که مُقَصِر کار تو نشوی.!
اگر همیشه فقط یک چیز باشد،او به خود مغرور میشود،هرچیز که باشد
می گویند بنی آدم اعضای یکدیگرند اما اشتباه میکنند،نه اشتباه نیست،روزگار است که اشتباه میچرخدبا چرخش شتباهش، بنی آدم دشمن یکدیگر شدند،شاید روزگار درست میچرخید،این انسانها بودند که دورَش زدند
گفتند اشرف مخلوقات هستید،به قدری خود را گرفتیم که حتی یادمان رفت در برابر او چیزی نیستیم.
حتی یادمان رفت خود را رها کنیم. به قدری خود خواهی را در خود پرورش دادیم که دیگر انسان نبودیم.حسد بودیم،یک دنیا حسد. حتی دیگر یادمان رفت که آدم بودیم اما وقتی یادمان آمد که دیگر سودی نداشت.اما این را نمیتوانم فراموش کنم که او چه مهربان است،که با این همه دشواری و مشکل توانست به آسودگی ببخشد. به گمانم با خود میگوید: درست میشود اما باید بگذرد و میگذرد تا بگذرد
و هنوز هم که هست،میگذرد و میگذرد تا بگذرد
#نیکتا
هیچگاه دورو نباش! همیشه مراقب خودت باش! این نقاب گذاران به هبچکس رَحم نمیکنند.
گرگی که نقابِ گوسفند داشت، گوسفندی را که نقابِ گرگ داشت را بَلعید،
اعتماد به دورویان همانند بازیِ گرگَم بههوا میماند،
حتی گوسفندی با نقابِ گرگ هم قربانیِ گرگِ بینقاب میشود. .!
●گوسفندی سرِ بازیِ گرگَم بههوا گرگی را خورد.
☆ #نیکتا
~دریا~
درهرچیزی غرق شوی میمیری
اگر در رویا غرق شوی ، مزه زندگی تلخ میشود
در کابوس غرق شوی ، سیاه میشود
اگر در سرنوشت غرق شوی ، در روزگار محو میشوی
همه ی اینها میتواند مرگ تدریجی را به تصویر بکشد اما دریا تفاوت دارد
در دریا که غرق شوی ، نمیمیری
محو موج های خرامان و گاه صدای آهنگینش میشوی و میروی
با نوای آهنگینش ، بغض ، صدایت را خدشه دار میکند ، و چشمانت آبروداری نمیکنند و پلک هایت را خیس میکند
دریا ، چون دشمنی نیست که تورا به دار بکشد
دریا ، تنها دوستی ست که به شنیدن راز های تو مینشیند و آن را در خود خاک میکند و میبرد ،تنها دوستی ست که با تو به تماشای غروب آفتاب مینشیند و پا به پای تو صدای عشق را مینوازد
و تو چون رقاصی با نوای عشق او پا به تصویر میگذاری و او همچنان تو را یاری میکند
تنها کسی ست که میتواند یکرنگ و زلالی را به ما یاد دهد
تنها کسی ست که همیشه همان قدر زلال میماند و حتی ثانیه ای رنگ تغییر نمیدهد
دریا ، محرم حرفهایمان است ، دریا ، رازداری را به ما یاد میدهد، دریا چقدر حرف در قلب دارد ، چقدر بغض در سینه ی خویش به حبس کشیده.
چه خوب شد که دریا سخنش را واضح بیان نمیکند واگرنه قلب شکسته ی او میتوانست بغض فراوانی را بشکند
دریا ، آدمها را از زندگی دریغ نمیکند. دریا میاموزد که نباید غرق شد
اگر غرق شوی میمیری
من در زیبا بودن دریا ، درخلقت خدا غرق شدم ، اما جان دارم
دریا جان مرا از من نگرفت
دریا جان مرا با صدا و سخنش به من بازمیگرداند ، دریا مرا با خود زلال میکند و مرحم دردهایم میشود و دردهایم را تسکین میبخشد و مرا با آرامش مطلقش ، آرام میکند.
دریا ، از جنس و پاکی خداوند است و بس
نیکتا ناصر
کانال تلگرام
♡صبر♡
دشوار ترین درس ، درس زندگیست و سخت ترین آزمون پستی های آن
و بهترین و تنها ترین جواب ، فقط صبر است
گاهی در زندگی اتفاقاتی رخ میدهد ، اتفاقاتی ازجانب خدا که مارا مورد امتحان قرار میدهد
دشوار است اما چه میشود کرد باید تحمل داشت باید صبر کرد باید صبور بود ،
ما امتحان میشویم ، اگر در این آزمون پیروز بودیم ، خدا در برابر ان همه سختی و رنج ها مارا لایق زیبا ترین ثواب میداند. و اگر شکست خوردیم ، اخرین باری نیست که طمع زندگی را می چشیم ،
خدا ، مهربان تر از دشواری هاست و ما بنده ها بنده ی سختی ها هستیم ،
ما در سختی ها رشد میکنیم ، در سختی ها بزرگ میشویم ، در سختی ها خود را در میابیم ، و با رنگ الهی بسیار آشنا میشویم ،
خدا ، خدای زندگیست
روزگار میچرخد گاهی درست و گاه غلط ، و ما همراه با او ، دست در دست او با او همنوا شده و میچرخیم ، گاه به دور خود و گاه به دور او
گاهی نوای چرخشش با رقص ما سازگاری دارد و مارا در بر میگیرد و گاه با ما هم نوا نمیشود ، و نمی نوازد و رقص ما را قطع میکند ، در این حال پیشه ی ما فقط صبر است ، با صبر نوارا میچرخوانیم و رقاص نوای اهنگینش میشویم
خدا ، خدای روزگار است.
نیکتا ناصر
کانال تلگرام
روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند
قلبش زخم شده بود
پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی ، آخرت بر سرش آمد
خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،
شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود
شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود
بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشتاو مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند
هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،
مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟
اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟
چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟
زندگی یا مرگ؟
مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:
خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد
او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد
من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدمآدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند.آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!
دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!
دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند.!
فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.مرد پرسید
غرق نگاه کردن چه شدی؟
فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته
آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬
فرشته گفت:
و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد
و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد .
نیکتا ناصر
Nikta-stories.rozblog.com
#نیکتا
درباره این سایت